خرید بک لینک

درباره سایت

0062

امکانات وب

این پست رو با یه دنیا غم مینویسم,با چشمای پر از اشک

از روی عصبانیت و عذاب وجدان

چرا؟

امروز صبح دخملک گفت سرماخورده و نمیره مدرسه,منم نفرستادمش,گرفتیم خوابیدیم تا ظهر,که اون بیدار شد اما من توی خواب و بیداری بودمو حس بیدار شدن نداشتم اصلا,داشت شبکه پویا نگاه میکرد و کاری بکارم نداشت,یهو دیدم با دستای کوچولوش دستامو گرفت و چند ثانیه بعد پشت دستمو بوسید و صورتشو چسبوند به دستم,چشمامو باز کردم دیدمش اما اصلا صدایی در نیاوردم تا توی حال خودش باشه,باز ادامه داد کارشو و بعد همچنان دستاش تو دستم اما به ادامه ی کارتونش نگاه کرد,پر از حس خوب بودم,که انقد دختر مهربونی دارم,که اگر توی شهر غریبم,اگه کلی فشار روحی و جسمی رومه اما میون اینهمه دغدغه این دخملک هست که تنها دلخوشی این زندگی کوفتیه

اما امروز عصر,مثل همیشه غر زد نمیخواد مشق بنویسه,میخواد بعده باشگاه بره بگرده,غر غر غر که کلاهش خوب نیس و..... کلا عادتشه موقع بیرون رفتن فاز غر زدن برمیداره و میره رو اعصابم,عین باباش...صدبار بهش گفتم غر نزن گند نزن به حالم اما باز انگار دست خودش نیس و هی غر میزنه موقع باشگاه رفتن

منم تا چند قدم رفتم بیرون اما دیدم اخلاقش بدجور رو مخمه با عصبانیت برش گردوندم خونه و کلی داد زدم سرش که چرا انقد رو اعصاب من راه میری چرا همش غر میزنی چرا عین عمه و بابات موج منفی میدی,گفتم و گفتم و حتی زدمش,خدا دستمو بشکنه,خدا منو بکشه اما خسته م,از همه چی,از اون شوهر الاغ,از اینهمه فشاری که رومه,از اینهمه تنهاییم, از غر زدنای همیشگی دخملک

الان خیلی عذاب وجدان دارم اما دلمم نمیخواد مثل قبلنا برم بغلش کنم چون میخوام یکم ازم حساب ببره و یکن اخلاق گند غر زدنشو ترک کنه

خدایا فقط تو میتونی یکم آرامش بدی به زندگیم,خودت میدونی حال الانمو,لطفا کمکم کن:-(

تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶سـاعت 17:27 نويسنده خانومــــی| |

برچسب: نویسنده: ایلیا محمدپور تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 2:57

صفحه بندی